1389/1/1 - اول فروردین 1389

امروز بعد از مدت ها به این وبلاگ سر زدم و مطالبش رو خوندم
یادش بخیر ...آخرین تاریخ مربوط به 87 هست یعنی الان دو سال گذشته.
حالا اون آینده و علامت سوال هایی که در ذهن داشتم جواب داده شده
زهره و مریم دانشگاه آزاد رفتند
فیروزه پرستاری می خونه و محبوبه هم پیام نور و نسرین هم آزاد
فیروزه ازدواج کرده و محبوبه قصد مامان شدن داره و برای من هم ملت نقشه عروس کردنم رئ می کشند و تاریخ اش رو شایعه می کنن
عجیب زمان زود می گذره....
حالا اول فروردین 1389 هست یک سال دیگه با تمام سرعتش می گذره و ما رو یه سال به پیری نزدیک تر می کنه
من هم اینجا مترجمی زبان می خونم و کلی دوتان خوب دارم الهام ن و الهام ع زهرا فرناز و خیلی های دیگه...
Undecidedه ه هه هه هه عجب لب تاخی میکنه این اسمایله
نظرات(0) :: [ارسال نظر] :: لينک ثابت

1387/4/10 - اين روزها

شاید یک جور ویار باشد...ثبت وبلاگ توی هر سرویس دهنده بلاگ

مشب 10 تیره و ما چند روزه که کنکورمون رو از شرش خلاص شدیم
فکر می کردم بعد از کنکور خیلی چیزها تغییر می کند تا الان که هیچ برنامه ای ندارم
فقط از خیلی وقت قبل دو چیز را در ذهن داشتم که بعد از کنکور انجام بدهم:
1-تغییر دکوراسیون وسایل اتاقم و مسلما تر تمیز شدنش

2- کوتاه کردن موهام...البته ناخن هام رو هم کوتاه کردم نه اینکه بچه مثبت شده باشم...نه .فقط برای تقویت و رویش ناخن مستحکم تر(بخدا من زیاد اهل این قرتی بازی ها نیستم)


از وقتی که شوهر(نامزد!) کرده ایم هم  خیلی فکرم معطوف آشپزی شده. امروز هم اولین غذای عمرم را پختم . جالب است به هر که بگوییم بائرش نمی شود تا بحال دست به آشپزی نزده ام....نه اینکه تنبل باشم نه....خودم نخواستم !

فقط اینکه دانشگاه آزاد خر مانده.آخر من که نمی خواهم بروم امتحان هم بدهم چه می شود...ولی حتما می دهم وگرنه ثبت نام نمی کردم فقط نمی دانم بخوانم یا نه...رشته دندان پزشکی خوراسگان اصفهان زده ام با اجازه شما...!

همیشه سعی می کنم از تابستان هایم بیشترین استفاده رو ببرم...این روزها با تمام خستگی از درس و کار های این چند روزه ولی احساس می کنم باید زودتر بجنبم ....انگار عمرم دارد تلف می شود. امروز قرار بود برم کلاس زبان برای اولین جلسه ولی خب شب رو دیر خوابیدم و صبح نتونستم بلند بشم....

و نامزدم....دقیقا یادم نیست آخرین بار کی بود دیدمش...آهان...روز مادر... می شود چندم تیر؟؟؟ خیلی دوستش دارم...

فعلا هیچ نظره خاصی نسبت به هیچ چیز ندارم...نمی دونم!!!!
راستی فردا فیروزه و زهره دارن میان خونه مون امروز منتظرشون بودم ولی نیومدن...

نظرات(2) :: [ارسال نظر] :: لينک ثابت

1387/2/31 - آسمان

آسمان مدرسه ام را دوست دارم.خيلي زياد

مثل يک گنبد  بر حياط مدرسه مان است.دوار بودنش را هميشه حس مي کنم

مدرسه مان کمي پايين تر از سطح جاده اصي است.خيلي زيباست.

آسمانش وسيع تر از آسمان هر جاي ديگري است.بدون اينکه هيچ ساختمان و هر چيزه ديگري که بخواهد محدودش کند.خلاصه خيلي زيباست...

نظرات(0) :: [ارسال نظر] :: لينک ثابت

1387/2/31 - اين روزها

روزها مي گذرند.روزهاي سخت و خيلي سخت و خيلي سخت تر...نمي دانم آخر و عاقبت ما چه مي شود.

روزهاي جالب و در عين حال پريشان و سر در گم...

از محبوبه که شوهر کرده گرفته تا بنده که هم اکنون که در خدمت شم هستم مجرد مي باشم...

روزهاي وحشتناک و دلتنگي براي همه

گريه

من و مريم و فيروز و محبوبه و نسرين..و زهره

عجب بد بختي است...

هر کدام به مشکلي دچار و نگران...

استرس درس و دست بسته بودن بخاطر درس

و من چقدر دلتنگ ام...

 

نظرات(0) :: [ارسال نظر] :: لينک ثابت

درباره من
rr

منوي وبلاگ

خانه
مشخصات کاربري
آرشيو
ارسال ايميل

آخرين ارسال ها

اول فروردین 1389
اين روزها
آسمان
اين روزها

شاخه ها

لوگو


دوستان

لينک ها

آگهی و تبلیغات رایگان
آفتاب لاگ
جامعه مجازی
تابلوهای گفتگو

آمار وبلاگ

بازديد های امروز: 0
بازديد های ديروز: 0
بازديد های هفته: 0
بازديد های ماه: 0
کل بازديد ها: 0